سر از کوچه های بی شمارش می آورند
تا بر تاول های سیلی خورده
ورق بخورند و
پوستین های مقوایی
پر شود از حقارتی سرد.
این شهر
پر از آیینه هایی است
که نشاط ارزانی می دهند
پر از گر یه هات
که تمام می کند
و صدا
که روز را تحلیل می رود
***
بالا که می روی
زمین پر از سلول هایی است
که کوچه ها به شهر
شهر به تو
متصل می کند
که احساس داری
و جیغ نمی کشی
جاری است
ازبام نقش جهان
تا آنسوی زنده رود
مواج
بر گلدسته های فیروزه ای
و آسمانی
که مامن کبوتران هر جایی است
تا نغمه سر دهند:
وقتی دیگر است
بغض بشکنید
مولا
زخمی است.
کوچه های رنگ باخته
کاسه های خالی
و فریاد هایی
که عطر رستگاری نمی گیرد
کمی خورشید را پر رنگ کنید
شهر من
بیدار نیست.