تبليغاتX
مجالی برای اندیشه
مجالی برای اندیشه
شعر سپید
منتظرم حضور تو را
مزمن ترین دردها

سر از کوچه های بی شمارش می آورند

تا بر تاول های سیلی خورده

ورق بخورند و

پوستین های مقوایی

پر شود از حقارتی سرد.

این شهر

 پر از آیینه هایی است

که نشاط ارزانی می دهند

پر از گر یه هات

که تمام می کند

و صدا

که روز را تحلیل می رود

              ***

بالا که می روی

زمین پر از سلول هایی است

که کوچه ها به شهر

شهر به تو

متصل می کند

که احساس داری

و جیغ نمی کشی 

 


لينك | نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 17:1 توسط مهدی گل باغ(میثم)|
و این بار مولا....
من   زندگی را می بینم

جاری است

ازبام نقش جهان

تا آنسوی زنده رود

مواج

بر گلدسته های فیروزه ای 

و آسمانی

که مامن کبوتران هر جایی است

تا نغمه سر دهند:

وقتی دیگر است

بغض بشکنید

مولا

زخمی است.

کوچه های رنگ باخته

کاسه های خالی

و فریاد هایی

که عطر رستگاری نمی گیرد

کمی خورشید را پر رنگ کنید

شهر من

بیدار نیست. 


لينك | نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 22:7 توسط مهدی گل باغ(میثم)|